مؤلف مجهول
67
تاريخ سيستان
اندر ، و بانگ همى كرد كه اندر يابيد محمد را ، گفتم چيست ؟ گفت مردى او را از ميان ما بسر كوه برد و مىديدم تا شكم او پاره كرد و ندانم تا نيز چه كرد ، پس من و پدر او دوان آنجا شديم ، او را ديدم بر سر كوه نشسته و چشم به آسمان و تبسّم همى كرد ، خويشتن برو فكندم و بوسه همى دادم بر ميان دو چشم او و همى گفتم چه بود اى جان و جهان ؟ گفت اى مادر هيچ نبود مگر نيكوئى ، و ليكن بدين وقت كه گذشت من بسخن بدين برادر مشغول بودم ، سه صورت بزرگوار ديدم كه مرا بخواندند اندر دست يكى ابريقى سيمين ديدم و بدست ديگر [ ى ] طشتى از زمرّد سبز برف [ 1 ] كرده و مرا بر گرفتند و برين سر كوه بردند و بلطافت و شفقت بر من باز كردند و من نگاه همى كردم و هيچ آزار به من راه نيافت ، باز يكى دست بجوف من اندر كرد و همه چيزى كه اندر جوف من بود بيرون آورد و بدان برف پاكيزه بشست و باز بجايگاه فرو نهاد ، ديگرى برخاست يار خويش را گفت تو تمام كردى فرمان خداى من نيز تمام بايد كرد ، دست كرد و دل من بيرون آورد و به دو نيم باز كرد نكتهء [ 2 ] سياه از خون از آنجا بيرون آورد ، گفت بر گرفتم آن چيزى كه شيطان بدان تعلَّق كردى ، اكنون يا حبيب الله شيطان را بر تو هيچ راه نماند ، باز آن سديگر برخاست گفت من نيز فرمان تمام كنم ، دست خويش بر بر من فرود آورد و همهء آن باز كرده راست گشت [ 3 ] كه هيچ اثر نماند ، و مرا خود از آن هيچ درد نبوده بود ، باز گفت اين را اكنون [ برا ] برده [ 4 ] از امت اين بر سنجيد ، برسنجيد [ ند ] افزون آمدم باز گفت برابر صد برسنجيد برسنجيدند افزون آمدم باز گفت بگذار كه اگر او را برابر همه عالم بر سنجيد بيش آيد ، باز مرا به تلطَّف بر گرفتند و به زمين آوردند و بر سر و چشم من بوسه دادند و گفتند كه ندانى كه به تو چه نيكى خواهد آمد [ 5 ] اى حبيب الله [ 6 ] و ليكن به بينى نه دير ، و باز گشتند و مرا برين جايگاه كه تو مىبينى
--> [ 1 ] اصل : برق - و بدليل سه سطر بعد بايد « برف » باشد . [ 2 ] كذا . . . و ظاهرا نقطه . [ 3 ] يعنى دريدگى بهبودى يافت و جراحت التيام پذيرفت . [ 4 ] برابر ده تن - يعنى با ده تن از امت او بر سنجيد . [ 5 ] آمد الحاقى است . [ 6 ] الله الحاقيست .